تبليغاتX
تاریخ فراموش شده ی ایران
گذری کوتاه بر تاریخ ایران باستان و دین زرتشتی
 

بنام ایزد پاک

  زبان دري در دوره ي ساساني ، زبان رسمي درباري بوده است. پس از یورش تازیها (عرب) به ايران و آغاز دوره ي اسلامي ، اين زبان ، كم و بيش به عنوان زبان ادبي شناخته شد و سپس تمام حوزه ي فرهنگ ايراني را در بر گرفت. زبان دري ، گويش مادري حافظ و سعدي نه ، كه زبان ادبي آنها بوده است. اين زبان ، روزگاري افزون بر زبان ادبي مشترك حوزه ي زبانها و گويشهاي ايراني ، زبان ادبي رسمي بخش بزرگي از آسيا بوده است. با اين وصف پيداست كه شاعران و نويسندگان چه نقش برجسته ای در سرنوشت و چگونگي اين زبان ، بازی كرده اند. بزرگاني چون «بيهقي» و «بلعمي» و «غزالي» و «قابوس» ، موجب بالندگي و شكوفايي اين زبان (اگر چه نه بطور كامل) شده اند و ديگراني چون «وصاف الحضرة» و «ميرزا مهدي خان منشي» ، آسيب بسيار بدان رسانيده اند.
روزگاري بود كه عربي داني و عربي مآبي را نشان فرهیختگی و دانش مي دانستند! دبيران و منشيان مي كوشيدند كه براي فاضل نمايي ، واژه ها و عبارتهاي عربي را در زبان نثر فارسي ، وارد كنند تا به اين وسيله نشانه هاي نافرهیختگی (يعني واژگان فارسي«!») را بزدايند! هر اديبي خود را به رنجه مي انداخت تا در عربيت ، گوي پیشی را از همگنان بربايد.
افتخار به عربيت تا آنجا پيش مي رود كه حتا دامنگير بزرگترين شاعران شيرين سخن فارسي گو ميشود. سعدي در كتاب گلستان كه از شاهكارهاي نثر و نظم فارسي ست ، بسياري از واژه های ناهنجار عرب را در نثر شيواي خويش راه ميدهد و در زمینه ی نظم نيز چکامه های (قصائد) عربي مي سرايد. حافظ كه بي ترديد ، بسيار كمتر از سعدي ، دعوي سخنوري و سخنداني داشته و بنابراين مي بايد از حوزه ي قدرت نمايي هاي ادبي دور مانده باشد ، باز هم نتوانسته خود را از اين دام برهاند. حافظ در آغاز مهرچامه ای (غزلي) كه به انديشه ي نمايش دانش عربي خود سروده است ، ميگويد:

اگر چه عرض هنر پيش يار بي ادبي ست
زبان خموش وليكن دهان پر از عربي ست

آشكار است كه حافظ در اين بيت ، عربي داني را با هنر برابر دانسته است! حافظي كه بيشترين سهم را در نگه داشت زبان فارسي پس از استاد بي همتاي توس دارد و با سعدي از جهاتي همتراز است ، یارای غلبه بر ذوق و پسند زمانه را نداشته است.
برای آگاهی بیشتر ، مثالي مي آورم. نویسنده ی «تاريخ سيستان» درباره ي «حمزة بن عبدالله الشاري» كه در سيستان خروج كرد ، نوشته است: او عالم بود و تازي دانست. شعراء او تازي گفتندي. اما درباره ي «يعقوب ليث» آورده است: پس شعرا ، او را شعر گفتندي به تازي ... او عالم نبود ؛ درنيافت.
سنجه ی (معيار) علم را از نظر اين مورخ ، مي نگريد؟!! يعقوب ليث ، نخستين كسي بود كه پس از چیرگی عرب بر ايران ، دولتي نیرومند بر پايه ي استقلال ملي بنيان نهاد. او پشتيبان سرسخت زبان فارسي بود و كوشيد كه آیین كهن ايراني را زنده كند. مي گويند كه او به چامه ها (شعر) و ادب عربي ، هرگز توجه نميكرد و چامه سرایان تازي گوي را نمي نواخت. او زبان فارسي را زبان ادبي و زبان رسمي درباري قرار داد و او بود كه موجب رواج و گسترش سرودن شعر به لهجه ي دري شد. چنين انسان آزاده و بزرگي را نویسنده ی تاريخ سيستان کوچک می شمرد.
نغز (جالب) است بدانيد كه توده ی مردم ، سهم بيشتري از نويسندگان و اديبان عربي مآب در پاسداري از زبان فارسي داشته اند. نويسندگان قديم براي فضل فروشي و دانا نمايي ، زبان فارسي را به سختی آلوده اند و به فرهنگ ايراني ، آسيبهاي جبران نشدني بسيار زده اند! زبان حرفه اي اهل ادب در اختيار عربيت و عربي بافي بوده است. در حالي كه هنر نويسندگي در هر چه كوتاهتر و رساتر رساندن معنا نهفته است و اين ويژگي ، يك اصل زيبايي شناسانه در هنر نويسندگي به شمار مي آيد.
زماني كه ديگر نيازي به زبان عربي در ايران نبوده ، «ابوالعباس اسفرايني» وزير محمود غزنوي ، دفتر و ديوان را از عربي به فارسي بر مي گرداند. اما ناگهان اهل ادب و فضل «!» آن روزگار ، بر او بسيج ميشوند! چنانكه «عتبي» در «تاريخ يميني» آورده است: ابوالعباس در صناعت دبيري ، بضاعتي نداشت و به ممارست قلم و مداومت ادب ، ارتياض نيافته بود. و در عهد او مكتوبات ديواني به پارسي نقل كردند. !!!
آري ... زبان فارسي ، ديرگاهي نشان بي سوادي و دليلي براي سرافكندگي بوده است!

بزرگترين مشكل زبان فارسي همانا جدايي زبان گفتار و نوشتار از يكديگر است. يعني ما آنگاه كه دست به قلم مي بريم ، آنچه را كه بطور طبيعي در ذهن مي آوريم ، نمي نويسيم و همواره هنگام نوشتن در پي واژه های دور از ذهن و قلنبه ميگرديم تا اينگونه دانش و سواد خويش را به رخ ديگران بكشيم. بنابراين زبان گفتار نسبت به زبان نوشتار ، از سادگي و سلامت بيشتري برخوردار است. چرا كه در گويش روزمره ، مردم كمتر به دنبال فضل فروشي و دانا نمايي هستند و ميكوشند كه انديشه ي خود را به روشنترين بيان بر زبان بياورند تا ديگران به راحتي خواسته هايشان را دريابند.
اما همين مردم آنگاه كه قلم و كاغذ را در پيش روي خود مي بينند و ميخواهند چيزي بنويسند ، تمام نيروي انديشه ي خود را به كار ميگيرند تا نثري پيچيده و (پرطمطراق) به روش منشيان و دبيران قديم پديد آورند.
پيشتر گفتيم كه عوام در طول تاريخ ، نقش بسزايي در پاسداري از زبان فارسي داشته اند. زماني كه دبيران مي كوشيدند با دراز گويي و عربي مآبي ، به اصطلاح اديبانه سخن بگويند و زباني كژ و كوژ و دشوار براي خود دست و پا كنند كه همگان از آن سر در نياورند و به بيان ديگر ، دست زياد نشود و افتخار دبيري و منشي گري براي آنها باقي بماند. اما مردم عادي نياز چنداني به بازي با زبان ندارند و هيچگاه به اندازه ي اديبان قلنبه گوي واژه تراش و لفاظ نمي توانند زبان را بيالايند.
از اين روي ، بازگرداندن نثر به متن طبيعي خود با مايه گرفتن از زبان گفتار تا اندازه اي امكان پذير است. براي نمونه چرا ما به هنگام نوشتن بايد بجاي "بريدن" ، بنويسيم: "انقطاع حاصل نمودن"؟!! يا بجاي "به كار بردن" بنويسيم: "مورد استعمال قرار دادن"؟!! يا بجاي "ربودن" بنويسيم: "سرقت به عمل آوردن"؟!! يا بجاي "شتافتن" بنويسيم: "تعجيل به خرج دادن"؟!! يا بجاي "انجاميدن" بنويسيم: "اختتام پيدا كردن"؟!!
چرابايد عربي و فارسي را چنان ناساز و ناهمگون در هم بياميزيم كه زبان فارسي را بيالاييم و بيمار كنيم؟!! ما در عربي مآبي به آنجا رسيده ايم كه حتي هيچ عرب زباني ، سر از عربيت زبان ما در نمي آورد! و اين بسيار دردناك است.
در زبان نوشتار به كار بردن گونه اي "يا" كه اهل ادب به آن "ياي لياقت" ميگويند و ما در زبان گفتار ، بسيار از آن بهره مي بريم ؛ گامي بسوي پالودن زبان فارسي ميتواند باشد. چون: "شدني" ، "خوردني" ، "ديدني" ، "خواندني".
اما در زبان نوشتار ، ما كمتر از اين "يا" سود مي جوييم. مثلاً بجاي اينكه بنويسيم: (اين كار شدني نيست) مي نويسيم: (اين كار قابل انجام نيست) و به همين شيوه ، "قابل" را بجاي "ياي لياقت" بكار مي بريم و البته ميكوشيم كه مصدرها را نيز به عربي درآوريم. مثلاً بجاي "خوردني" مي نويسيم: "قابل تناول" يا بجاي "ديدن" مي نويسيم: "قابل مشاهده" يا بجاي "خواندني" مي نويسيم: "قابل مطالعه"!!!
چند سالي هم هست كه بجاي مرگ و مردن ، ارتحال و رحلت كردن را وارد زبان فارسي كرده ايم!!!
بدبختانه در روزگار ما داستان ، باژگونه ي آن است كه در گذشته بود. يعني چه بسا اكنون زبان گفتار ما سست تر و ناگوارتر از زبان نوشتار ما باشد. البته چندان جاي ترديد هم نيست و پيداست كه چنين است.
ممكن است كه مردم ، اكنون در پي فضل فروشيهاي اديبانه ي قديم در زبان گفتار نباشند اما مشكل ديگري در ميان است كه به زبان فارسي آسيب فراوان ميرساند.
اين مشكل همانا ساده انگاري و تن آسايي و انديشه گريزي روزگار ماست و اينكه واژه ها در دهان مردم ، ارزش راستين خود را ندارند و كمتر كسي كلام را بزرگ ميدارد.
البته همانگونه كه در آغاز گفتيم از زبان گفتار امروزين مي توان بهره هاي بسيار در زبان نوشتار برد اما بخش بزرگي از زبان گفتار ما دچار آسيبهايي شده است و براي بهبود خويش بايد از زبان نوشتار ياري بخواهد. بايد گفت آنچه را كه در زبان گفتار و نوشتار موجب بالندگي و شكوفايي زبان فارسي ميشوند ، بايد درهم آميخت و آنچه را كه برجا مي ماند به دور ريخت.
آري ، درخت تناور زبان فارسي را بايد از شاخه هاي زايدي كه به هر سوي سر كشيده اند ، هرس كرد.
در فارسي ، ميان زبان گفتار و زبان نوشتار بر اثر زياده روي دبيران و منشيان و اديبان در قلنبه گويي و زبانبازي و عربي مآبي ، آنچنان جدايي افتاده و به ساختار زبان ، آنگونه از اين راه ، آسيب فراوان رسيده است كه توصيف آن در چند جمله تمام نخواهد شد!
اين حقيقت آنگاه به روشني آشكار ميشود كه مردم كوچه و بازار دست به قلم مي برند و ميخواهند چيزي بنويسند. در اين هنگام است كه مردم ، زبان گفتار خود را يكسره به دست فراموشي مي سپارند و خود را در دست اندازهاي واژه تراشي و گنده گويي زبان نوشتار مي اندازند و با اين شيوه ، نوشته اي ناهمگون و نادرست و آشفته پديد مي آورند! مثلا دكانداري ميخواهد به مشتريان خود بگويد كه در دكان او سيگار نكشند. او بايد اين خواسته را بر كاغذ بنگارد و بصورت يك آگهي به در دكان خود بچسباند. اين دكاندار براي نوشتن سخني به اين سادگي ، خود را به عذاب مي افكند. او هر چه را كه در آغاز به ذهن مي آورد از انديشه ي خود دور ميكند و سرسختانه ميكوشد كه عبارتي پيچيده و پرطمطراق و ناآشنا بتراشد تا اينگونه مهر تاييدي بر سواد خويش زده باشد! در پايان ، دستاورد تلاش دكاندار اين ميشود كه عبارتي ناهنجار و ناخوشايند چون:« استعمال دخانيات اكيداً ممنوع» ! را بنويسد. همتاي اين عبارت مسخره ، در زبان انگليسي ، عبارت: don’t smoke هست. يعني: «دود نكنيد» در بيشتر زبانهاي اروپايي ، اين عبارت به همين سادگي و روشني در زبان نوشتار به كار ميرود.
اما بدبختي و خواري زبان فارسي را ببينيد كه حتي براي نوشتن يك پيام بسيار ساده و كوتاه ، چگونه ميخواهد بساط كثيف و چركين فضل فروشي و دانانمايي خود را بگستراند؟!! ديگر واي از زماني كه نويسنده اي بخواهد مطلبي درباره ی فرهنگ و فلسفه و سياست بنويسد! با ديدن همين عبارت: «استعمال دخانيات اكيداً ممنوع» بجاي عبارتهاي سرراست و زود فهمي چون:« دود نكنيد» يا « سيگار نكشيد» ، مي توان به آلودگي و بيماري زبان نوشتار در فارسي پي برد. آخر چرا بايد زبان نوشتار ما میدانی براي تاخت و تاز اديبان خشك مغز و صحنه اي براي نمايش بازيهاي كلامي باشد؟!! به راستي بيسوادي ما تا كجا پيش رفته است كه با ديدن قلم و كاغذ ، بي درنگ در پي دست و پا كردن سوادي براي خويش هستيم؟!!
زبان اداري ما را ببينيد كه براي خودش يك زبان جداگانه به شمار مي آيد! گويا اهل اداره ، اين زبان را چون زبان زرگري براي فهم خودشان ساخته اند تا هر كسي نتواند از آن سر در بياورد و افتخار نامه نگاریهای اداري در دست خودشان باقي بماند! اگر افراد باسواد و دانشگاه رفته ي ما نيز نمي توانند نامه اي به زبان اداري بنويسند و در اين كار در مي مانند ، ايراد از اين درماندگان نيست. ايراد از زبان دروغین و قلنبه و پوچ اداري است كه با واژگانی چون: «توقيراً ايفاد ميگردد» و «تحقيقات مقتضي را به عمل آوريد» و «اقدامات لازمه را مبذول فرماييد» ، موجب دل آشوبه و نفرت هر انسان سالمي خواهد شد.
گسست ژرفي كه ميان زبان گفتار و نوشتار در فارسي پديد آمده است ، در همين جا به پايان نمي رسد. يكبار نامه اي عاشقانه (!) به دستم رسيد كه نويسنده اش از من خواسته بود كه آن را ويرايش كنم تا متن ، تأثير بسزايي در گيرنده ي نامه بگذارد. هنگامي كه آن نامه را در برابر ديدگانم گرفتم ، چنان شگفت زده شدم كه نويسنده ي نامه را نزد خويش خواندم.
چند سطر از آن نامه ي عاشقانه (!) را بخوانيد:

في الواقع ياد تو آنقدر در ذهنم استقرار يافته كه متوالياً تو را در فكر مي آورم … تعلقي شديد نسبت به تو در ضميرم ايجاد گشته استمن در محضر تو از محبس حرمان ، استخلاص حاصل مي نمايم … اگر وصالي في ما بين ما اتفاق افتد ، از سعادتي ابدي متمتع ميشويم


 آري ، درد زبان فارسي اين است.

"دفترهای دیوانی تا روزگار ججاج‌بن یوسف ثقفی که فرمان‌روای اراک (=عراق) بود؛ به زبان پارسی و به همان سیاگ باستان بود. زیرا تازیان به این شیوه‌ها آشنایی نداشتند و یادگرفتن آن‌را نیز کوته‌مایگی و خواری می‌دانستند. در آن هنگام میان "زادان‌ فرخ" کارگزار مارش‌گری (=محاسباتی) دیوان و "صالح بن عبدالرحمن" که زیردست او کار می‌کرد؛ درگیری پیدا شد و صالح گفته بود که دیوان را می‌تواند به تازی برگرداند. پس از مرگ وی، کارهای مارش‌گری به صالح داده شد و مردان‌شاه پسر زادان فرخ هرچه کرد صالح را از این کار بازدارد نشد. وی به واگذاری یک‌سدهزار درهم به او نیز خشنود بود تا شاید از این کار چشم‌پوشی کند؛ ولی صالح کار خود را کرد. مردان‌شاه از روی دل‌سوزی گفت: «خدا دودمان تو را بگسلاند که ریشه‌ی زبان پارسی را گسلاندی»

 پژمان بختیاری سراینده‌ی هم‌زمان‌مان درباره‌ی او چنین سروده است:

چو تازی‌زبان گرم بازار شد؛

زبان نیامان ما خوار شد.

بجنبید از هر طرف خامه‌ها،

به تازی زبان کرده شد نامه‌ها!

به فرهنگ و دستور تازی‌زبان،

بسی پارسی‌مرد شد ترزبان.

یک از دیگری یاوری خواسته،

به کین زبان نیا خواسته!

همان صالح بدرگ بدسرشت،

که دیوان به گفتار تازی نوشت.

نه آتش به گل‌زار اندیشه زد؛

که بر ریشه‌ی کشوری تیشه زد.

تبه گشت بخت و سیه گشت هور ـ

بلندی شد از نام ایران به دور

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط آریانا | 
 

بنام ایزد پاک

 

آيا زبان تازي زبان كاملي است  ؟

 

در باره ی رواني و سادگي زبان پارسي در برابر زبان تازي، چند چيز

گفتنيست . نخستين و مهترين برتري آن ، نداشتن " حرف تعريف"

( "article") و جنس نامهااست. در تازي الف و لام "ال" گفتار را يك

سيلاب يا يك بخش به ازاي هر نام، دراز ميكند. جنس هر نام را هم

بايستي دانست، تابه تازي سخن درست توان گفت..براي نمونه ، در

زبان آلماني سه حرف تعريف براي نامهاي مردانه، زنانه و خنثي و در

زبان فرانسه دو حرف تعريف براي نامهاي مردانه و زنانه هست كه هر

نام را بايستي با جنس آن ياد بگيريم.

 

دو ديگر اينكه براي پيوند دو نام يا نام و صفت تنها از آواي "اِ" (e) سود ميبريم.

در انگليسي of، در فرانسه de " دُ" و در تازي "اَل" را بايستي بكار برد

مانند: بختِ بلند، دستِ سرنوشت، جامِ مِي، شهرِ تهران و ...

در برخي جا ها براي پيوند نام و صفت به آن آوايِ "اِ" هم نياز نيست.

مانند: بزرگ مرد، خندان لب ..

سه ديگر اينكه در پارسي گلودَرد و خستگي زبان نداريم!

زيرا از به زبان آوردن "ع" ،"ح"، "ط" ، "ض" ، "ص" ، "ظ" ، رهائي مييابيم.

 

چهارم اينكه همزه نداريم تا در ميان سخن و واژه وادار به ايست بشويم.

مانند: ماًمون از خلفائي بود كه متاًسّفانه تاًمّل و تاًنّي ميكرد!

در اين نمونه بايستي پنج بار براي همزه ايست ميكرديم.

5- اينكه ما يك نوع جمع نامها بيشتر نداريم و در تازي جمع دوتايي و جمع چندتايي است.

6- آنكه دستور جمع نامها در زبان پارسي ساده است و با "ان" و "ها" جمع

بسته ميشود و در تازي با فراگرفتن هر واژه بايستي انواع جمع هاي آنرا هم ياد گرفت.

مانند: قُرباء، اقارب، مقرّبان،...كه همه بمعني نزديكان هستند.

يا نمونه هاي زير كه همه بر وزن فاعل هستند و جمعشان بايستي از

يك دستور پيروي كند، امّا هركدام به روشي جمع بسته ميشوند.

ناصر، انصار

عالمِ، عُلماء

عامل، عَمَلِه

يا جمع هاي خنده داري مانند:

افاغنه،ارامنه، اكراد،الوار!، شواهين (جمع شاهين كه از پارسي گرفته شده)، طوالش، اتراك،..

7- اينكه تازي چون "پ"، "چ"، "ژ"، "گ" ندارد و از گفتن بسياري از نامهاي روا در جهان ناتوان است:

چند نمونه براي لبخند:

چين = صين

ژاپن = اليابان

پِپسي كولا = بيبسي كولا

پلاتون = افلاطون !

هيپُكرات = بُقراط

سِزار = قِيصَر

دِژپُل = دزفول

گُندي شاپوُر = جندي شابور = نيشابور

تپورستان = طبرستان

آذرپادگان = آذربايجان

كُنستانتينوپول = قسطنطنيّه !

اسپهان يا سپاهان = اصفهان

فرنگي = افرنجي

اسلاو = صُقلاب !

8- آنكه ، زبان تازي پذيراي پسوند و پيشوند يا با تركيب دو واژه نيست،

(زبان تازي در اوزان خود گرفتار و منجمد است )

اما در فارسي با يك ريشه كارريشه هاي ديگري ميتوان ساخت كه

تازي براي هر كدام آنها يك مصدر جداگانه بايستي بكار ببرد.

مانند:

آوردن

برآوردن

بازآوردن

درآوردن

همآوردن

فرآوردن

..

 

هركدام از واژه هاي زير هم كه با واژه "دانش" كه خود از ريشه "دان"

است، با پسوند و پيشوند يا با تركيب دو واژه درست شده:

دانشمند، بي دانش ، دانشي، دانشور، دانش آموز، دانشجو ، دانش پژوه ، دانشگاه

واپسين آنكه ما خوشبختانه مانند تازيان اوزان گوناگون نداريم و بدون شكستن ريشه ، اسم فاعل و مفعول و .. را ميسازيم كه يادگيري زبان فارسي را آسان ميكند.

مانند ريشه "پوي":

پوينده و پوييده

و ديگر با واژه هايي چون :

عالم،معلوم، عليم، علّامه !، تعليم،تعلم، معلم، تعاليم، استعلام، علوم، متعلم ،علماء، اعلم،.... سروكار نداريم، كه زبان اموز بدبخت را ،كه شايد ميخواهد ديداري توريستي از مصر داشته باشد، به مرز نوميدي ميكشاند.

 

اگر زبان كامل اين زبان تازيست كه بايد بروز زبانهاي "ناقص" ديگر گريست.

اما اگر بخواهيم پيچيدگي هاي دستوري و شمار استثنا ها و دشواريهاي و

سختگيري هاي بيهوده ، بهمراه واژه هاي ناهمگون، گلو و گوشخراش

و اوزان بيشمار و گيج كننده، كه به انگيزه آن طلبه ها سالهاي دراز

بايستي اين زبان را فراگيرند ( و دست آخر هم كم سواد باقي ميمانند) ،

را نشانه كامل بودن يك زبان بدانيم ، پس به راستي عربي حتي بالاتر از چيني، كاملترين زبان است!

 

زبان زيبا، زبان كامل، زبانيست آسان براي آموختن، آسان براي ادا كردن، زباني ساده و آهنگين است.

اگر ميبينيم كه آموختن زبان پارسي براي بيگانگان اندكي دشوار است،

تنها به انگيزه داشتن واژه هاي ناهنجار تازي، الفباي پيچيده تازي،

نبودن حروف همتاي آوا ها در الفبا ( زير و زِبَر و .. e,a,o,u,..) و كوتاه سخن،

آلودگي اين زبان بيمار به ويروس تازيست.

 

دوستان گرامی همچنین می توانند از یادداشتی که در همین زمینه در تارنمای امرتات امشاسپند با نام سنجش میان زبانهای هند و اروپایی و زبانهای سامی است بهره ببرند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط آریانا | 
 

بنام ايزد پاك

 

گوهر هستي

 


در جهان بيني حضرت زرتشت, جهان هستي را ذات يگانه اي آفريده است كه داناترين و خردمندترين است,كه تواناترين و مهربانترين است,كه راستي و پاكي مطلق است ,كه هميشه بوده است و هماره خواهد بود. اين ذات بي همتا,اهورا مزدا- خداوند جان وخرد- است.

اشو زرتشت در گاثاها يسناي 31 بند 8 درباره ي آفريدگار و پروردگار جهان چنين مي فرمايد: " اي مزدا, هنگامي كه به ياري انديشه ي نيك ,تو را سراغاز  و سرانجام آفرينش شناختم , دريافتم كه به راستي , تويي پروردگار خرد و منش نيك, تويي آفريننده ي قانون راستي و تويي سرچشمه ي رويدادهاي جهان هستي."

در بينش زرتشت, آفرينندگي يكي از فروزه هاي ذاتي خداوند است. پس همسان و همراه با او ازلي و ابدي است. به بيان ديگر اهورامزدا هستي را در مقطع خاصي از زمان نيافريده است. آفريدن در ذات اهورامزدا است. پس جرياني افزاينده و بي آغاز و انجام است. از ديدگاه زرتشت خداوند آفرينش را بر پايه ي تمايل يا تصميم يا به هر دليل ديگري, از زمان معيني آغاز نكرده است و در زمان معيني نيز پايان نداده است. همچنين موجودات مختلف را در چهار چوب يك برنامه ي زمان بندي شده نيافريده است. خداوند از آغاز بي آغاز آفريده است و تا پايان بي پايان نيز مي آفريند . آفرينش در ذات خداوند جرياني بي آغاز ,پياپي,افزاينده و بي پايان است. پس,از اين ديدگاه,آفريدگار, هستي را از هيچ نمي آفريند. او هستي را از هستي خود مي آفريند . از اين رو جهان هستي از خداوند جدا نيست و خداوند نيز از جهان هستي جدا نيست. به تعبير كاملتر در بينش زرتشت, آفريدگار, آفرينش و آفريده , يگانه اند. در اوستا از سوي اهورامزدا, به زرتشت چنين الهام مي شود:

" نخستين نام من هستي, دومين نامم آفريننده ي هستي و نگهدارنده ي آن, و سومين نامم ناجدا از هستي و حاضر در همه ي آن است." 

بر پايه ي اين نگرش, خداوند چون روان جهان است,چون روح در كالبد آفريدگان است, چون جان در تن هستي است, چون نوري است كه هرچه هست روشني از اوست.او آفريدگاري است كه جدا از آفريده ي خود نيست. هرچه هست نمودي از بود آن گوهر يگانه است. هستِ جهان, به هستي اوست و او در هر آنچه كه هست, هستي دارد.از اين ديدگاه, هر پديده اي در طبيعت نشاني از ذات بي همتاي آفريدگار يگانه است.

 

حسن روي تو به يك جلوه كه در آينه كرد

اين همه نقش در آيينه ي اوهام افتاد

اين همه عكس مي و نقش نگارين كه نمود

يك فروغ رخ ساقيست كه در جام افتاد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط آریانا | 
 

 

بنام ایزد پاک

 

دوستان گرامی درود. این نخستین یادداشت من در این تارنما است که بیشتر بصورت آزمایشی است.اگر مایلید یادداشتهای پیشین مرا بخوانید به این نشانی بروید:تاریخ فراموش شده ی ایران

 اعدام نماينده سياسي ايران به جرم نشستن پايين دست ژنرال رومي

 24 اكتبرسال 91 پيش از ميلاد « ارو رو باز » نماينده ايران در مذاكرات با امپراتوري روم كه در دادگاه به اعدام محكوم شده بود در ميدان بزرگ شهر تيسفون ( مدائن ) در ملا عام اعدام شد .

    وي از بزرگان شهر صد دروازه ( دامغان ) بود و زبان لاتين مي دانست . جرم او نشستن بر صندلي پايين تر از صندلي « سولا » ژنرال رومي در جلسه مذاكره بود . مهرداد دوم شاه وقت از دودمان اشكاني اين عمل « ارو رو باز » را بزرگ كردن رومي ها و به تعرض تشويق كردنشان تلقي كرد و دستور محاكمه او را در دادگاهي كه از پنج قاضي آن سه تن از دامغان ــ همشهريان او ــ بودند صادر و اين دادگاه او را مقصر شناخت .

    مهرداد دستور داد كه سفير دائمي روم در تيسفون به مراسم اعدام دعوت شود تا اثر عمل « ارو رو باز » در ذهن روميان خنثي گردد .

 اگر یادداشت بالا را خواندید یک بار دیگر نیز بخوانید حتما شما را به یاد جریانی می اندازد که بر سر گروه پارلمانی ایران در اروپا گذشت .حال با توجه به اشتباه کوچک نماینده ایران در نشستن پایین دست ژنرال رومی و حکمی که برای او صادر شد به نظر شما برای این نمایندگان چه حکمی باید صادر شود ؟

 

لازم به توضیح است که یادداشت بالا به هیچ وجه یادداشت سیاسی نیست و فقط گذری بر یک رویداد تاریخی است. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط آریانا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
آرشیو موضوعی
کارنامه ی ناصر پور پیرار
آیا ایرانیان آتش می پرستیدند؟
یاد یاران
نگرانیهای ما
نرم افزار پالایش زبان پارسی
زبان دری در دوره ی ساسانی
آیا زبان تازی زبان کاملی است
گوهر هستی
اعدام نماینده ی سیاسی ایران
جشن آبانگان
برگردان تاریخ
سهم ایرانیان در تمدن جهان
سرگذشت درفش ایران
منشور حقوق بشر كوروش كبير
سرگذشت درفش ایران2
یورش تازیها به ایران
یورش تازیها به ایران2
رفتار تازیان با ایرانیان
پیوندها
حرف را بايد گفت
آريامنش
امرتات
به یاری اهورامزدا
راستي
سرزمين مهر
آتش ایران
مانتر سپند
سرزمين پارسيان
فرهنگ ايرانيان باستان
هیچ چیز زیبا تر از علم نیست!
آيين اوستا
ايران وطنم
آواي ققنوس
فرهنگ تالش
گفتمان
فرشته ي مهر
كتابهاي رايگان پارسي
فر ايران را مي ستايم
رقص عشق در پولوتون
آريانام
آريانا
دل بدون ساز
تاریخ و فرهنگ ایران
انجمن نجات پاسارگاد
آنتي پور پيرار
پارسي سخن بگوييم
زرتشت
داريوش بزرگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان